تبليغاتX
مرثیه ی عشق

 

 

نگاه می کنم به آسمان ولی

عبور یک ستاره در مدار نیست

شب سیاه و ساکت و پر از غرور

و باز هم نشانه ای ز ماه نیست

در آسمان شهاب نیست

حباب نیست

و آرزو بر آب نیست

من از برم

تمام درسهای بی ثبات قصه را

و قصه ام هنوز هم تمام نیست

کلاغ خسته می شود

و خانه رو به راه نیست

هنوز انتظار قصه گو تمام نیست

و من دوباره همچو کودکی نحیف

به خواب می روم ولی

تمام سهم من به جز سراب نیست....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:17  توسط شیدا  | 

 

 

 

کاشکی نمی رفتی و دل

بدون تو خون نمی شد

دعای هر صبح و شبم

دلم رهاش کن نمی شد

کاشکی می موندی تا منم

سرود موندن بخونم

تو این هیاهوی غریب

خودم را از تو بدونم

کاشکی دلت سنگ نبود

تا دل من تنگ بشه

راهی که بین من و توست

هزار تا فرسنگ بشه

کاشکی همون روز که بودی

چشام بیشتر پیش تو بود

یا شعر دوسِت دارمُ

لبام همیشه می سرود

رفتی و بی تو من حالا

تنها و بی همنفسم

کاشکی بیای زود از سفر

اونوقت بشی همه کسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 22:43  توسط شیدا  | 

 

 

 

باد و آب و نفس و آئینه و رقص و نسیم

همه را جزء به جزء رنگ به رنگ مو به مو

در سحرگاه بهاری به تو پیوند زدم

حال اگر باد بیاید تو در آن می رقصی

و اگر آب بنوشم زندگانیم از توست

نفسم هم که دگر حرفی در آن نیست    توئی

آئینه...رقص...نسیم........

آئینه جای رخ خسته ی یک چشم به راه

نقش لبخند پر از مهر تو را می تابد

نقش لبخندی که آن روز نسیم

سر خود بی خبر و رقص کنان با خود برد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 2:4  توسط شیدا  | 

 

 

 

 شب ز سوز ناله های بی صدا

اختران هم غرق در ماتم شدند

از نوای ضجه ی زهرا بیا

کودکان رنجور و بی سامان شدند

در میان آن دو دیوار نحیف

لنگه در بی تاب بود و شرمگین

خواست تا محکم بماند لیکن او

بی قرار از دست آن سنگین دلان خشمگین

باز شد اما ز سوز سینه اش

پهلوی بانوی عالم گر گرفت

یاس از شرم زمان بیمار شد

ناله و سودای محشر سر گرفت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:27  توسط شیدا  | 

 

 

 

ای همه حسن تو پیدا و همه روی تو ماه

ز چه رو تیر زنی بر دل بیچاره من

من که یک عمر غریبانه نشستم در جمع

ز چه خواهی بروی از دل ویرانه من

آن نگاری که من عمری پی آن می گشتم

به من آموخت توئی  این دل دیوانه من

من که پروانه صفت سوختم از آتش عشق

تو پناهی بده قلبت بشود خانه من

دل من گر تو نباشی رود از این دنیا

بروی گر تو شود خاک سرا خانه من...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:4  توسط شیدا  | 

 

 

      

     در خود نگاه می کنم که ببینم خطا کجاست

                                

                       بعد از کمی تامل و قدری سکوت......

 

                                  پی می برم آنجا که خالی ازخداست خطاست......

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:23  توسط شیدا  | 

 

 

دیشب از پشت چینه ی خیال

آرزوهای محال را سرک می کشیدم

و به دل نهیب می زدم

دست بجنبان

دیر برسی دیگر آرزویی برای تو نخواهد ماند

و دل می خندید

و من بعدها فهمیدم

که آرزو را نمی توان دزدید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 5:39  توسط شیدا  | 

 

 

 

دیشب که در حضور تو من بی ریا شدم

دیشب که من دلم شکست و ز کینه رها شدم

دیشب که حس غریبی درون سینه ام

همچون گلی شکفت و ز غمها جدا شدم

دیشب که اشک بود و آه بود و انتظار

از ترس هق هق گریه بی صدا شدم

دیشب که از فشار بغض گلویم گرفته بود

وقتی فرو نشست که ز سمتت ندا شدم

دیشب که تو آرام پیش من آمدی

من از سر سپاس دست به دعا شدم.....

 

....دیشب همینکه دعایم به انتها رسید....

.......نوری مرا ربود و من غرق خدا شدم.......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 16:11  توسط شیدا  | 

 

 

 

 

 

پروانه وار گرد شمع وجودت می چرخم تا شاید

از پرتو حسنت رنگ و آبی بزنی بر بالهای خسته ام.

ای تمام زندگی ام تو را با هر نفسم فریاد میزنم و با هر تپش قلبم

نگاهت را به کوچه ی دل میهمان می کنم.

ای رعد چشمان تو بهانه ی گریستنم

با هر نگاهت بارشی از اشک را نثار گونه های تبدارم می کنم

تا نمی پس بدهد به کویر خشک سینه ام

که همیشه سراب عشق تو را در خود جای داده است.

کی می شود که بیایی و جای خیالت را پر کنی.

ای تو که سرا پا حقیقتی چرا ناباوری ام را رنگ باور نمی زنی؟

چرا با آمدنت تمام محال ها را خیال نمی کنی؟

چرا لذت حضور را به ارمغان نمی آوری؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:15  توسط شیدا  | 

 

Image hosting by TinyPic

 

خواستم که بی تو دوباره شروع کنم ولی نشد

در پشت کوه خاطره غروب کنم ولی نشد

خواستم که در غم نبودنت

با یاد عشق تو طلوع کنم ولی نشد

وقتی که دلم تنگ شد برای دیدنت

خواستم به دشت دلخوشی هبوط کنم ولی نشد

خواستم به رسم دلتنگی زمین و ماه

از بی تابی دلم خسوف کنم ولی نشد

آنقدر که رفتنت برای من عجیب بود

خواستم به عمق حادثه سقوط کنم ولی نشد

از بس دلم به من نهیب زد ز چه ساکت نشسته ای

خواستم به قعر نگاهت رسوب کنم ولی نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 8:35  توسط شیدا  |