تبليغاتX
مرثیه ی عشق

 

 

 

 شب ز سوز ناله های بی صدا

اختران هم غرق در ماتم شدند

از نوای ضجه ی زهرا بیا

کودکان رنجور و بی سامان شدند

در میان آن دو دیوار نحیف

لنگه در بی تاب بود و شرمگین

خواست تا محکم بماند لیکن او

بی قرار از دست آن سنگین دلان خشمگین

باز شد اما ز سوز سینه اش

پهلوی بانوی عالم گر گرفت

یاس از شرم زمان بیمار شد

ناله و سودای محشر سر گرفت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:27  توسط شیدا  | 

 

 

 

ای همه حسن تو پیدا و همه روی تو ماه

ز چه رو تیر زنی بر دل بیچاره من

من که یک عمر غریبانه نشستم در جمع

ز چه خواهی بروی از دل ویرانه من

آن نگاری که من عمری پی آن می گشتم

به من آموخت توئی  این دل دیوانه من

من که پروانه صفت سوختم از آتش عشق

تو پناهی بده قلبت بشود خانه من

دل من گر تو نباشی رود از این دنیا

بروی گر تو شود خاک سرا خانه من...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:4  توسط شیدا  | 

 

 

      

     در خود نگاه می کنم که ببینم خطا کجاست

                                

                       بعد از کمی تامل و قدری سکوت......

 

                                  پی می برم آنجا که خالی ازخداست خطاست......

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:23  توسط شیدا  | 

 

 

دیشب از پشت چینه ی خیال

آرزوهای محال را سرک می کشیدم

و به دل نهیب می زدم

دست بجنبان

دیر برسی دیگر آرزویی برای تو نخواهد ماند

و دل می خندید

و من بعدها فهمیدم

که آرزو را نمی توان دزدید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 5:39  توسط شیدا  | 

 

 

 

دیشب که در حضور تو من بی ریا شدم

دیشب که من دلم شکست و ز کینه رها شدم

دیشب که حس غریبی درون سینه ام

همچون گلی شکفت و ز غمها جدا شدم

دیشب که اشک بود و آه بود و انتظار

از ترس هق هق گریه بی صدا شدم

دیشب که از فشار بغض گلویم گرفته بود

وقتی فرو نشست که ز سمتت ندا شدم

دیشب که تو آرام پیش من آمدی

من از سر سپاس دست به دعا شدم.....

 

....دیشب همینکه دعایم به انتها رسید....

.......نوری مرا ربود و من غرق خدا شدم.......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 16:11  توسط شیدا  | 

 

 

 

 

 

پروانه وار گرد شمع وجودت می چرخم تا شاید

از پرتو حسنت رنگ و آبی بزنی بر بالهای خسته ام.

ای تمام زندگی ام تو را با هر نفسم فریاد میزنم و با هر تپش قلبم

نگاهت را به کوچه ی دل میهمان می کنم.

ای رعد چشمان تو بهانه ی گریستنم

با هر نگاهت بارشی از اشک را نثار گونه های تبدارم می کنم

تا نمی پس بدهد به کویر خشک سینه ام

که همیشه سراب عشق تو را در خود جای داده است.

کی می شود که بیایی و جای خیالت را پر کنی.

ای تو که سرا پا حقیقتی چرا ناباوری ام را رنگ باور نمی زنی؟

چرا با آمدنت تمام محال ها را خیال نمی کنی؟

چرا لذت حضور را به ارمغان نمی آوری؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:15  توسط شیدا  | 

 

Image hosting by TinyPic

 

خواستم که بی تو دوباره شروع کنم ولی نشد

در پشت کوه خاطره غروب کنم ولی نشد

خواستم که در غم نبودنت

با یاد عشق تو طلوع کنم ولی نشد

وقتی که دلم تنگ شد برای دیدنت

خواستم به دشت دلخوشی هبوط کنم ولی نشد

خواستم به رسم دلتنگی زمین و ماه

از بی تابی دلم خسوف کنم ولی نشد

آنقدر که رفتنت برای من عجیب بود

خواستم به عمق حادثه سقوط کنم ولی نشد

از بس دلم به من نهیب زد ز چه ساکت نشسته ای

خواستم به قعر نگاهت رسوب کنم ولی نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 8:35  توسط شیدا  | 

 

 

 

 

 

حرف که می زنی

 غزل غزل سخن تازه زاده می شود

راه که می روی

جاده از عبور تو

روی سنگفرش خود

نقش و آب تازه می زند

در سکوت پر صدای چشم تو

آتش نگاه من زبانه می کشد

موقع بهانه جوئی دلم

وقت راه دادن کسی به خانه اش

چله ی کمان قلب من

ناگهان تو را نشانه می رود

آری ای تمام هستی ام ز تو

وقت رفتنت به پشت سر نگاه کن

طول جاده را که جستجو کنی

خط دید تو

به انتهای جاده می رسد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 21:10  توسط شیدا  | 
 
 
 
 
چه سخته تو نباشی و دلم هواتو بکنه
 
بخوام بیام به دیدنت نگام راهتو گم کنه
 
چه سخته حرفای دلم بمونه پشت حنجره
 
اما به جای جمله ها گریه بغضم و کم کنه
 
تو دشت بی همنفسی یه روز واسم نفس بودی
 
رفتی و من نمیدونم دل بی نفس چیکار کنه
 
وقتی نباشی زندگیم پوچه و معنا نداره
 
دل به هوای یاد تو هنوز با من سر می کنه
 
بیا- بیا از این به بعد ستاره های هم باشیم
 
حالا که آسمونمون با هم دیگه فرق می کنه.....
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 6:27  توسط شیدا  | 


 

 

بوی پاییز را می فهمی

نفس بکش

می بینی

دوباره پاییز شد

دوباره بهار خزان رسید

قدم که میزنی

برگ ها برای تو می نوازند

رقص باد را نظاره کن

در لابه لای گیسوان پاییز

عطر تو را جستجو می کند

برخیز

قدم بزن

پاییز از آن توست

اگر می خواهی زیبائیهایش را ببینی

دفتر مهر را ورق بزن

صفحه ی سیزدهم

تولد یک فرشته را نظاره کن ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 5:38  توسط شیدا  |